من از از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماد یادگار خستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را چرا که شهر من یک شهر نقاشی است
+نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384ساعت11:55 PMتوسط دیانا | نظرات (16)
تا حالا شده بخواین بین دو نفر که خیلی دوستشون داری قرار بگیرینو قضاوت کنین؟
چقدر سخته ،آدم نمیدونه چیکار کنه و حق رو به کی بده ، حالا از همه اینها گذشتهمشکل اینجاست که هیچ کدومشون هیچتقصیری ندارند اما باید یکدومشون محکوم بشه ، هرچقدر بحث می کنیم می رسیم بهاینکه باید شخص سومی باشه که کاسه کوزه ها رو سر اون بشکنیم، اما این نفر سوم کیه؟! نمی دونم،ولی این دو نفرهمچنان اصرار دارند که همدیگر و محکوم کنن ، اون وقت تو باید بشینی اونها را تماشا کنی چرا؟چون اصلا گیج شدی . داری به این فکر میکنینفر سوم رو پیدا کنی ، اونو محکوم کنی تا نخوای بین این دو نفر قضاوت کنی.
اه! اصلا چرا من باید واسه این قضاوت انتخاب بشم؟!
+نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد ماه سال 1384ساعت00:15 AMتوسط دیانا | نظرات (7)
حالا هی بشین و انتظار بکش که گرد و غبار روی صندلیها را بپوشاند و دیگر خالی بودنشان توی ذوق نزند. پنجره را که بسته باشی گرد و غبار از کجا بیاید آخر؟ گردباد که بیاید همه چیز را از جا می کند.
+نوشته شده در شنبه 21 خرداد ماه سال 1384ساعت4:19 PMتوسط دیانا | نظرات (7)